خرید بک لینک
زخلوط این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودش را ایستاده روی پاهایش بدون عصا می‌دید [گفتن برایت آینده نخواستن]از گفته هایشان به شبانه های اتاقش پناه برد...چند قطره اشک...و زمزمه آهنگ...تمام گذشته اش تلاش برای صاف راه رفتن کرده بودسر بالا گرفتنهویت گرفتن.........اما نخواسته بودنش...خودش بودن برای تماشاچی‌هایِ نمایش آزار دهنده بودگوجه هایی که روی صحنه

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 6:35

صفحه بندی